خداحافظ
چهار سال شیرینی...
و یک عمر خاطره....
هر آمدنی را رفتنی است...
و لاجرم باید گذشت...
گذشت و گذاشت...
و آنچه میماند یک سبد خاطره است و یک کوله بار عمل...
خدا حافظ شاهد...
خداحافظ تهران...
خدا حافظ...
یاد باد آن روزگاران یاد باد...
نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست...
چهار سال شیرینی...
و یک عمر خاطره....
هر آمدنی را رفتنی است...
و لاجرم باید گذشت...
گذشت و گذاشت...
و آنچه میماند یک سبد خاطره است و یک کوله بار عمل...
خدا حافظ شاهد...
خداحافظ تهران...
خدا حافظ...
یاد باد آن روزگاران یاد باد...
قطره!!! هرچند قطرست اما با دریا دریا میشود!!!
حال اگر ما با خدا باشیم چه میشویم؟؟؟
چقدر صبوری آقا
جان مادرت بیا....
پ. ن
خدایا تا به کی بشریت در آتش غفلت بسوزد و بسوزاند...
خدایا وقت است..
وقت معجزه ی آخر...
خدایا فریاد رسی باید حتی به قیمت نبودن من
فریاد رسی باید
روزی هزار بار دلت راشکسته ام
بیخود به انتظار وصالتنشسته ام
هربار این تویی که رسیدی و در زدی
هربار این منم که در خانه بسته ام
هر جمعه قول میدهم آدم شوم ولی
هم عهد خویش هم دلت راشکسته ام
پلكي مزن كه چشم ترت درد ميكند
پر وا مكن كه بال و پرت درد ميكند
ميدانم اينكه بعد تماشاي اكبرت
زخمي كه بود بر جگرت درد مي كند
با من بگو كه داغ برادر چه كار كرد
آيا هنوز هم كمرت درد ميكند؟؟
مانند چوب خواهش بوسه نميكنم
آخر لبان خشك و ترت درد ميكند
لبهاي تو كبود تر از روي مادراست
يعني كه سينه پدرت درد ميكند
مي خواستم كه تنگ در آغوش گيرمت
يادم نبود زخم سرت درد ميكند
كمتر به اسب نيزه سوار و پياده شو
زین حجمه هاي سنگ سرت درد ميكند

.
.
.
چرا جای هدف و وسیله عوض شده است؟؟؟
قرار بود درس و دانشگاه و ازدواج و زندگی همه و همه وسیله ای باشند برای رسیدن به خدا...
چرا خدا وسیله ای شده برای اینکه از او بخواهیم که وارد دانشگاه شویم ،ازدواج موفق داشته باشیم و یا زندگی خوب...
چرای جای همه چیر عوض شده است؟؟؟
عاشق و معشوق
هدف و وسیله
جابه جا شده اند...
پ.ن
ای کاش زمانی برسه به جای اینکه بگیم که هی فلانی ازدواجت مبارک- فارغ التحصیلی ات مبارک!بگیم ازدواجتون قبول باشه... مدرکتون قبول باشه...
آیا میشود؟؟؟؟
هر چند دیر است اما به افق که مینگرم راه پر پیچ و خم و طاقت فرسایی در پیش دارم...
برای آخرین بار بسم الله
برای آخرین بار سلام
برای آخرین بار ..بدون بازگشت ...بی فرود... بی نزول ...
برای آخرین بار رفیق...
پیش به سویت ...
دست خالی یا پر نمیدانم!!!
اما دلم پر پر است پر از تهی...
پس سلام
هییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!
ز بیم و رنج نامردی دگر دردی نمیبینم
مزن لاف مروت را که من مردی نمیبینم
منم آن چوب سرگردان به ساحل میرسم زیرا
درون موج دریاها عقب گردی نمیبینم
آبروی مؤمنین
آرزوی عاشقان
یا حسین....
ای امید دنیی و عقبی ...
کلمات فرار میکنند از بیان احساساتم حسین جان

دلتنگی تاوان لحظه هایی است که دل میبندیم!!!
بلیت هِمِدان
داخل اتوبوس ...
تو هوای بارانی ...
من...
مرور گذشنه ها....
فردا...
مامان،آجی،آبا...
خونه،
هِییی!!!
این دفعه با یه دوست ....
یه روزی که دیگه انگشت کوچمولوهای پاهات یادشون میره از فرط غصه دردشون بگیره
دیگه قلبتم بدون خستگی بزنه
دیگه گل گاو زبون از برنامه ی روزانت حذف بشه
دیگه چشمات اشک شوق بریزه
یه روزی که حافظم از دستت خلاص بشه
یه روزایی که شاد شاد باشه

کوچمولو یه روز میاد
یه روز خوب
صدایت را نمیشنوم !!!درست از همان روزی که گفتی تنهایت نمیگذارم...
اشتباه من سادگی و صداقت بود...
شایدم حماقت...
تولد
۲۲سااااااااااااااااااال!!!!!!!!!!!!!!!!
۲۳مهر
برام موهای سیاهم دلتنگ خواهم شد
برای آرزوهای احمقانه ام
برای سفیدی دندانها...
برای خودم دلتنگ خواهم شد...
برای ضربان تند و تیز قلبم......
برای تو نیز ،برای تونیز ای جوانی ..
اینقدر بهت نیاز دارم که داشتم تو گوگل تورو سرچ میکردم...
آحه چرا؟؟؟
ای کاش میشد الان بهت یه میس مینداختم !!!
میگن فقط خدا تنهاست...
ما که خدا نیستیم ...
پس چرا تنهاییم ....
دین راهگشا بود و تو گمگشتۀ دینی
تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی
آهو نگران است، بزن تیر خطا را
صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟
این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود
هر جا بروی باز گرفتار زمینی
مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید
هر وقت شدی آینه، کافیست ببینی
ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است
ای عشق کجایی که ببینند چنینی
هم هیزم سنگین سری دوزخیانی
هم باغ سبکسایۀ فردوس برینی
ای عشق! چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم
در سادهترین شکلی و پیچیدهترینی
شاعر: فاضل نظری
خیاط خوبی است خدا ...
اما دل مرا،به عمد یا سهو،
نمیدانم!!
شاید بی هوا ...
تنگ به سینه ام ک-و-ک- زد
یا من علیه معوِلی ...
من لی غیرک؟
من لی؟؟؟

اما نمیدانم چرا هنوز برای ماندنت فال میزنم؟؟؟

حتی زیر بارونی که تنها قدم زدن توش برام لذت بخشه
تنها تو از پسش برمیای..

تنهام نذار....
خدایا تو هم یادت هست که برای اولین بار برام واقعیتی رخ داد باور نکردنی؟؟...
اون اتفاق شد امیدم امیدی که ریشَش،پایَش و جوهرش واقعیت بود و نور!!!
اما چه دیر فهمیدم که این بار هم همه چیز وهم بود و رویا
سراب و خواب....
خدایا همیشه من شروع کرده بودم این دفعه تو....همیشه من مقصر بودم اما این دفعه ...
همیشه تو با من کنار می اومدی اما ایندفعه...
عمری به این نشدن ها به این توهم ها عادت کردم...
برای اولین بار به اولین اتفاق زندگیم اعتماد کردم ...
اما دروغ از آب دراومد...
اگه واقعیت ها به این زودیا و به این راحتیا تبدیل به وهم و رویا میشن بذار...
بذار که تو توهمات همیشگی و کودکانم غوطه ور بمونم برای همیشه...
خواهش میکنم بذار با رویاهام راحت باشم یه تنه و تنها..

سر كلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف كن :رفتم ... رفتي ... رفت... ساكت ميشوم،
مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي
گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شكست...غم رو دلم نشست...رفت شایدم بمرد...شور
از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر
است...كارم از گريه گذشته است به آن مي خندم ...
همه ی در ها را بستم تا بمانی...
غافل از اینکه دری ساختی..
در نامردی و بی وفایی...

زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف های نشنیده ای بهم بزنیم...
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و زباران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خود بخود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
«سالکم» قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم
چقدر صبوری آقا...
فریاد رسی باید